گفتگو با آموزگار مــهــر -بخش دوم-

روز معلم، بهانه‌ای‌ست برای گفتگو با معلم داوطلبی که سال‌ها با عشق و مــهــر در کنار فرزندان مــهــرطه بوده است. آموزگار پیشکسوتی که علاوه بر علم، درس زندگی به فرزندان مــهــرطه می‌آموزد و با لبخند آن‌ها شاد و شریک لحظات پر التهاب نوجوانی‌شان بوده است.

بخوانید: بخش اول گفتگو با آموزگار پیشکسوت مــهــرطه

-بخش دوم-

برای کودکان آسیب‌دیده‌ی اجتماعی، بی‌سرپرست یا بدسرپرست چه تکنیک و روش آموزشی خاصی را موثرتر و مفیدتر می‌دانید؟

پیشنهاد من این است که در تمام حوزه‌های زندگی بهتر است که آموزش‌ها را در اندازه‌ی خود دانش‌آموز در نظر گرفت و همچنین آموزش‌هایی با اهداف یادگیری و تمرین مسئولیت‌پذیری به آن‌ها داده شود.

کودکان و نوجوانانی که از سوی مراکز نگهداری شبانه‌روزی به مدارس و دانشگاه‌ها فرستاده می‌شوند به چه حمایت‌های ضمنی و جانبی نیاز دارند؟

حمایت‌های مالی در اولویت نیاز است و پس از آن حمایت‌های مددکاری بسیار لازم به نظر می‌رسد تا از نظر عاطفی و روحی در کنار خود همراه مطمئنی داشته باشند.

برای داوطلبانی که مشتاق آموزش و مربی‌گری به کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست هستند چه توصیه‌هایی دارید؟ آیا برای تدریس به کودکان آسیب‌دیده، به کسب آموزش یا مهارت خاصی برای داوطلبان نیاز است؟

کسانی که به حوزه‌ی آموزش و مربی‌گری داوطلبانه قدم می‌گذارند چند نکته را می‌بایست در نظر داشته باشند:

اول این‌که این کودکان به ترحم ما نیازی ندارند و بدترین کار ممکن ترحم به آن‌هاست.

دوم این‌که برای کار داوطلبانه می‌بایست خود را با قوانین هر موسسه هم‌سو کنند. چون هر مرکز و موسسه‌ای قوانین و شرایط خاص خود را دارد که باید به آن احترام گذاشت.

سوم این‌که اگر قرار است که ما به حوزه‌ی داوطلبی بیاییم اما نمانیم بهتر است که از ابتدا اصلا در این فضا قدم نگذاریم. چون در این مسیر کودکان را به خود وابسته می‌کنیم و اگر بعد از ایجاد این وابستگی آن‌ها را رها کنیم، تبعات آن از عدم حضور ما به مراتب بدتر است. کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست به اندازه‌ی کافی تجربه‌ی بدی از خانواده‌ای که از دست رفته یا ماندگار و مستحکم نبوده، داشته‌اند.

چهارم این‌که برای تدریس باید در نظر گرفت که این دانش‌آموزان در ابتدا به ایجاد رابطه‌ی صمیمانه و درک درست نیاز دارند.

مربیان یا معلمان کودکان آسیب‌دیده‌ی اجتماعی یا بی‌سرپرست، چگونه می‌توانند به رشد مهارت‌های اجتماعی آنان کمک کنند؟

رشد و مهارت دانش‌آموز زمانی بارور می‌شود که خود را باور داشته باشد. زمانی شکوفا می‌شود که بدانند کسی که در امر تحصیل همراه و کنار اوست، حقیقتا او را دوست دارد. این مسئله از نظر من بسیار مهم است. کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست محتاج این دوست داشتن و مــهــر ورزیدن هستند و هنگامی‌که ما آنان را دوست بداریم و حقیقتا به آن‌ها مــهــر بورزیم آن‌ها برای این احساس و این تعلق خیلی کارها انجام می‌دهند. مربی و معلم وظیفه دارد که بدون در نظر گرفتن مشکلات و پیشینه‌ی کودکان آسیب‌دیده با آن‌ها تعامل کند. تجربه ثابت کرده است که دانش‌آموزان بی‌سرپرست یا بدسرپرستی که رابطه‌ی پر مــهــر و پر از عشقی با معلم یا مربی خود برقرار کرده‌اند، در تحصیل و پیگیری آن بسیار مشتاق و مصرانه ظاهر شده‌اند. اما کودکانی که نه از خانواده و سرپرستان مــهــر دریافت می‌کنند نه از مربیان و معلمان، با آسیب‌های بیشتری مواجه می‌شوند و به تحصیل علاقه‌ی کمتری نشان می‌دهند.

در مسیر آموزش به کودکان بدسرپرست، چه چالش‌هایی برای ارتباط با خانواده و نزدیکان این کودکان و همگام‌سازی آنان با رشد کودک وجود دارد؟

وقتی ما با کودک بدسرپرست روبه‌رو هستیم، درحقیقت با خانواده‌ای مواجه می‌شویم که برای حل مسائل و رشد کودک نه‌تنها کمک و همراهی نمی‌کند بلکه در اصطلاح چوب لای چرخ تلاش‌های معلم یا مربی نیز می‌گذارند. در اولین قدم لازم است که معلم یا مربی بتواند با خانواده یا سرپرست کودک ارتباط موثر برقرار کند. ارتباطی که با نگاه از بالا به پایین نباشد. از آن‌جا که خانواده‌ی کودک بدسرپرست خود دچار مشکلات و چالش‌های اساسی بوده و با کودک همگون نیست، به ارتباطی مددکارانه و روانکاوانه نیاز دارد. در این حالت خانواده یا سرپرستان با مربی یا معلم همگام‌تر و همراه‌تر می‌شوند.

آموزش کودکان آسیب‌دیده در مناطق محروم به نسبت آموزش در شهرهای بزرگ چه چالش‌ها و مشکلاتی دارد؟

کودکان آسیب‌دیده در روستاها و مناطق محروم به‌واسطه‌ی زندگی در موقعیت جغرافیایی کوچک‌تر با این مسئله مواجه هستند که مشکلات و پیشینه‌ی زندگی آن‌ها را همه‌ی افراد ساکن در منطقه می‌دانند و ممکن است افرادی با دانستن آسیب‌های این کودکان از مسائل آنان سوءاستفاده کنند. گاهی دانش‌آموز نیاز دارد که در محل تحصیل، اطرافیان به‌طور مثال ندانند که پدر یا مادر او چه‌کاره بوده است و به این ترتیب احساس امنیت و عزت‌نفس را تجربه کند. گاهی کودکانی که با این مسئله مواجه هستند احساس می‌کنند که دیگری چیزی برای پنهان کردن ندارند و تمام مرزها، قواعد و خط قرمزهایی که می‌بایست در زندگی داشته باشند را ناخودآگاه کنار می‌گذارند. بنابراین در مناطق محروم و شهرها و روستاهای کوچک می‌بایست در مورد حریم زندگی کودکان آسیب‌دیده، بی‌سرپرست و بدسرپرست با مراقبت و احتیاط بیشتری رفتار کنیم.

بخوانید: بخش اول گفتگو با آموزگار پیشکسوت مــهــرطه

گفتگو با آموزگار پیشکسوت مــهــرطه

روز معلم، بهانه‌ای‌ست برای گفتگو با معلم داوطلبی که سال‌ها با عشق و مــهــر در کنار فرزندان مــهــرطه بوده است. آموزگار پیشکسوتی که علاوه بر علم، درس زندگی به فرزندان مــهــرطه می‌آموزد و با لبخند آن‌ها شاد و شریک لحظات پر التهاب نوجوانی‌شان بوده است.

بخوانید: بخش دوم گفتگو با آموزگار مــهــر

-بخش اول-

مــهــرطه موسسه‌ی عشق‌ورزی‌ست، دانش‌آموزان را با هم مقایسه نکنید.

من جمیله یعقوبی، با مدرک فوق‌دیپلم ریاضی و لیسانس علوم تربیتی -گرایش مشاوره-؛ کارمند آموزش و پرورش هستم که اول مــهــرماه سال ۱۳۶۱ به استخدام آموزش و پرورش درآمدم. در سال ۱۳۸۷ با ۲۸ سال سابقه‌ی کار در زمینه‌های تدریس، معاونت و مدیریت بازنشست شدم و پس از آن به‌صورت دبیر غیررسمی ریاضی و مشاور فعالیت کردم.

لطفا از سابقه‌ی همکاری با مــهــرطه برای‌مان بگویید.

در سال ۱۳۸۸ و در سفر حج با خانم زارع -مدیر موسسه- آشنا شدم و از طریق ایشان با فعالیت‌های مــهــرطه ارتباط برقرار کرده و از همان سال در کنار مددکاران مــهــرطه قرار گرفتم. از این همراهی عاشقانه استقبال می‌کنم و احساس می‌کنم از تجربه‌ی همکاری با مــهــرطه، چیزی بالاتر از تجربه‌ی تمام عمرم در آموزش و پرورش کسب کرده‌ام.

تدریس به کودکانی که دارای خلاءهای جدی روحی و عاطفی هستند، چه چالش‌های متفاوتی برای معلمان در مقاطع مختلف دارد؟

طبعا هر معلمی وقتی در کلاس قرار می‌گیرد با دانش‌آموزان مختلفی مواجه می‌شود. دانش‌آموزانی که ممکن است انواع مشکلات خانوادگی، مالی و حتی مشکلات جسمی خاصی داشته باشند. این چالش‌ها برای معلمان در مقاطع مختلف، متفاوت است. معلمان مدارس ابتدایی بیشتر احساسی عمل می‌کنند و دوست دارند که بیشتر از زاویه‌ی مــهــر و محبت با کودکانی که کم‌سن‌وسال هستند برخورد کنند که گاها این برخورد باعث اشتباه و ایجاد فضای ترحم می‌شود. این چالش در مقاطع دبیرستان متفاوت است. در این مقطع ترجیح معلمان مواجه شدن با نوجوانانی با شرایط خانوادگی با ثبات و با سرانجام است. برخلاف مقطع ابتدایی، معلمان نمی‌توانند صرفا با عشق پذیرای این بچه‌ها باشند و مشکلات و مسائل آن‌ها برای‌شان پیچیده‌تر است.

آیا معلم کودکان بی‌سرپرست به مهارت، آموزش و شناخت بیشتری نسبت به آموزگار کودکان عادی نیاز دارد؟

در تحصیل دانش‌آموزان سه اصل و رکن اساسی وجود دارد. خود دانش‌آموز، اولیای دانش‌آموز و مدرسه. معلمانی که با کودکان بی‌سرپرست سر و کار دارند باید بدانند که کودک بی‌سرپرست و بدسرپرست در یکی از این رکن‌های اساسی، یعنی پدر و مادر و خانواده دچار کمبود جدی هستند و درحقیقت معلم و مربی هستند که پر کردن این خلاء اساسی در حوزه‌ی آموزش کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست را به دوش می‌کشند. یکی از مسائلی که مربیان و معلمان این کودکان با آن مواجه هستند، شناختن مرز محبت و ترحم در هنگام آموزش است. معلمان در عین اینکه تلاش می‌کنند تا مانند کودکان عادی با این گروه رفتار کنند، در عین حال می‌بایست رفتار و شرایط این کودکان را با ذره‌بین و نکته‌سنجی بیشتری بررسی کنند تا خلاء عدم حضور خانواده به نحو بهتری با شناخت و مهارت‌های لازم پر شود و کودکان اعتماد به نفس بیشتری پیدا کرده و هویت خود را بهتر بشناسند.

آیا عدم تمایل و اشتیاق به تحصیل در کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست بیشتر دیده می‌شود؟

نمی‌توان گفت که عدم تمایل و اشتیاق به تحصیل در کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست بیشتر دیده می‌شود. حتی برخی اوقات برای این بچه‌ها تحصیل به معنای پله‌ای برای پرتاب، برای بالا رفتن و برای به جایی رسیدن بوده است. اما شاید عده‌ای از کودکان امید به زندگی و امید به آینده‌ی کم‌رنگ‌تری دارند و به همین دلیل اشتیاق به تحصیل در آن‌ها کمتر دیده می‌شود. ولی به‌طور کل عدم تمایل به تحصیل در اقشار و کودکان مختلف وجود داشته و نمی‌توان آن را به قشر خاصی تعمیم داد.

معلمان چه نقشی در استعدادیابی و جهت‌دهی به استعداد کودکان بی‌‎سرپرست و بدسرپرست  داشته و چه موانعی برای شکوفایی استعدادهای کودکان در مواجهه با خانواده‌های آنان دارند؟

مهارت معلمان در نحوه‌ی برخورد و تعامل با کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست مهم‌ترین عامل در شکوفایی استعدادهای بالقوه‌ی کودکان است. مربی یا معلم نمی‌بایست با توجه به مسائل موجود در خانواده‌ی این کودکان آنان را آنالیز و قضاوت کنند. خیلی اوقات بچه‌هایی از خانواده‌های بسیار نابهنجار استعدادهای بسیار درخشانی دارند که معلم می‌بایست این استعداد را به سمت هنجار سوق دهد. معلم با مهارت و دانش خود باعث می‌شود که خودباوری در کودکان رشد پیدا کند و او تشخیص دهد که با استعدادهای ذاتی و مهارت‌های خود به کجا می‌تواند برسد.

آیا مواردی مانند ناسازگاری با همکلاسی‌ها در مدرسه‌ها برای کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست نسبت به دانش‌آموزان در شرایط عادی متفاوت است؟ آیا در کودکان بدسرپرست یا بی‌سرپرست، گروه‌گریزی و یا گروه‌گرایی حاد بیشتر دیده می‌شود؟

ناسازگاری کودکان با همسالان خود در زمان‌های خاص متفاوت است. دانش‌آموزان دوره‌ی ابتدایی بیشتر دوست دارند خودشان تنها باشند و با همسالان خود حتی سر یک پاک‌کن می‌جنگند. همین عزیزان وقتی به دوره‌ی راهنمایی می‌رسند یاد می‌گیرند که گروه تشکیل دهند و در این جذب شدن به گروه، افرادی را انتخاب می‌کنند که شبیه خودشان هستند و اغلب سعی می‌کنند در گروه ریاست را بر عهده بگیرند. در مقابل وقتی دانش‌آموزان در گروه، شرایط نزدیک و همسانیِ دیگران با خود را احساس نکنند دچار گروه‌گریزی می‌شوند.

بر همین اساس در مورد انتخاب مدرسه برای کودکان در شرایط خاص می‌بایست دقت زیاد صورت گیرد تا شاهد آسیب به روح و روان کودک و میل او به گروه‌گریزی یا ضربه زدن به گروه نباشیم.

در تجربه‌ی آموزشی شما در حوزه‌ی کودکان آسیب‌دیده، گرایش و استعدادهای کودکان بی‌سرپرست یا بدسرپرست بیشتر به سمت علوم نظری بوده یا بیشتر استعدادهای هنری و تجسمی را در میان این کودکان کشف کرده‌اید؟

در کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست دانش‌آموزان بیشتر استعدادهای عملی و تجسمی هنری از خود بروز می‌دهند. این کودکان می‌خواهند زودتر به بهره‌وری و بازده برسند. وقتی این بچه‌ها استعدادهای کوچک خود را می‌شناسند به دنبال این هستند که آن را هرچه زودتر به نتیجه برسانند. من دانش‌آموزان زیادی داشته‌ام که به دنبال فعالیت‌های تجسمی، هنری، ورزشی و سینمایی رفته‌اند.

به‌طور کل با توجه به این‌که علوم نظری به تمرکز فکر بیشتر نیاز دارد، این بچه‌ها را کمتر به خود جذب می‌کند. چون اساسا آن‌ها حضور ذهن و ثبات و پایداری فکری کمتری دارند. این بچه‌ها مدام درگیر سوالات اساسی ذهنی هستند که این درس به چه درد من می‌خورد، در آینده می‌خواهم چه کاری انجام بدهم، به کجا برسم و…؟ البته برای بسیاری دیگر از نوجوان نیز این مسائل مطرح است.

بچه‎هایی که فکر منسجم دارند در رشته‎های نظری موفق‎تر عمل می‎کنند و فکر منسجم به خانواده‎ی منسجم نیاز دارد.

گرچه نمی‎توان این موضوع را تعمیم کلی داد و همیشه استثنا وجود دارد.

تجربه‎ی کار و آموزش داوطلبانه به کودکان آسیب‎دیده‎ی اجتماعی و بی‌سرپرست برای شما به‌عنوان معلم و مربی متعهد، چگونه بوده است؟

من تجربه‌های خوب زیادی داشته‌ام. در گذشته و پیش از تجربه‌ی کار با کودکان آسیب‌دیده، اصولا در مدرسه شناخت از بچه‌ها و خانواده‌ها کم بود و مقایسه‌ی بچه‌ها باهم زیاد اتفاق می‌افتاد. کار با کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست در موسسه‌ی مــهــرطه به من آموخت که ما باید در مقابل دیگران به نکات جزئی و ریز زیادی نگاه و توجه کنیم. می‌بایست به احساسات کودکان توجه ویژه داشته باشیم و بدانیم که هر حرف ما در ذهن کودکان چه معانی و تعبیرهای متفاوتی می‌تواند داشته باشد.

چیزی که من می‌توانم از تجربه‌ی کار در موسسه‌ی مــهــرطه بگویم این است که این موسسه سراسر عشق و عشق و دوست داشتن است.

 ادامه دارد…

بخوانید: بخش دوم گفتگو با آموزگار مــهــر

گفتگو با متخصص روانشناس مــهــرطه

موسسه‌ی نیکوکاری مــهــرطه در راستای آشنایی جامعه با شرایط کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست و اهمیت فعالیت پایدار مجموعه‌هایی که به نگهداری شبانه‌روزی از کودکان نیازمند به سرپرست می‌پردازند، با متخصصان مختلف در این حوزه به گفتگو نشسته است.
در «روز جهانی روانشناس و مشاور»، با تعریف کودک بی‌سرپرست و بدسرپرست و چالش این کودکان در مسیر رشد از دیدگاه متخصص روانشناس «دکتر کوشش»، آشنا می شویم.

گفتگو با «محمدرضا کوشش» همراه همیشگی مــهــرطه

آرامشی که با کلام و دانشش می‌دهد

قسمت اول

من محمدرضا کوشش، روانشناس در حوزه‌ی تخصصی کودک و نوجوان هستم. حدود ۲۰ سال است که به تدریس و تحقیق در دانشگاه و درمان کودکان و نوجوانان مشغول هستم. در ضمن معاون مرکز تحقیقات توانبخشی مرکز اطفال دانشگاه نیز هستم.

همراه قدیمی

سابقه‌ی آشنایی من با مــهــرطه به حدود سال‌های ۸۹-۹۰ برمی‌گردد. زمانی که خانم زارع، مدیر موسسه‌ی نیکوکاری قصد داشتند، تعدادی از بچه‌ها را از بهزیستی تحویل بگیرند و تحت پوشش مــهــرطه قرار دهند. بچه‌هایی که درحال‌حاضر در ساختمان اقاقیا زندگی می‌کنند. من ایشان را در این مسیر همراهی کردم و با هم به سازمان بهزیستی مراجعه کردیم و ضمن معاینه و ارزیابی کودکان، آنان را به موسسه منتقل کردیم.

از نگاه روان‌شناختی تعریف کودک بی‌سرپرست و بدسرپرست چگونه است؟

از نگاه روان‌شناختی کودک بدسرپرست، کودکی‌ست که والدین با او رفتار مناسب و شایسته نداشته و این موضوع باعث ایجاد مشکلات، کمبودها و آسیب‌های بعضا جبران‌ناپذیری در روح و روان او شده است .

 درحقیقت برخی والدین درک درستی از مسئولیت و مسئولیت‌پذیری در قبال این کودکان نداشته‌اند و به دلایل مختلف از کودکان مراقبت نکرده‌اند و شرایط سلامتی برای زندگی آنان رقم نزده‌اند.

 این کودکان غالبا از حس حمایت، همدلی، امنیت و رابطه‌ی عاطفی با والدین خود برخوردار نبوده‌اند. والدین این کودکان به دلیل مسائلی مانند فقر، بزهکاری، طلاق، مشکلات روانی و اعتیاد؛ واجد شرایط نگهداری از کودکان نبوده‌اند.

والدینی هم هستند که به دلایلی مانند فوت، ازدواج مجدد، بیماری‌های لاعلاج و… توانایی نگهداری کودک را نداشته‌اند. در نتیجه کودک والدین را در کنار خود نداشته و در کنار شخص دیگری مانند افراد فامیل یا در مراکز سازمان بهزیستی و سازمان‌های خصوصی؛ تحت تعلیم و تربیت و مراقبت قرار گرفته است.

آیا کودکان بی‌سرپرست از نظر زمان از دست دادن والدین در میزان آسیب‌پذیری متفاوت ظاهر می‌شوند؟ (به‌طور مثال کودکی که از شش ماهگی والدین خود را از دست داده با کودکی که پس از دو سالگی این تجربه را داشته، تفاوت‌هایی در میزان آسیب خواهد داشت؟)

واقعیت این است که کودکان بی‌سرپرست از نظر زمان از دست دادن والدین با هم متفاوت هستند و سن به‌طور معناداری بر روی این آسیب اثرگذار است. اگر کودکی در زمان نوزادی دچار بدسرپرستی با بی‌سرپستی شود، وضعیت بهتری را به نسبت کودک ۵ تا ۶ ساله در شرایط مشابه تجربه می‌کند. درحقیقت کودک ۵ سال به بالا که درک از والد یا حضور والد چه به‌صورت بی‌مسئولیت و بدسرپرست و چه به‌صورت عادی داشته است، در اثر فقدان می‌تواند دچار اثرات روانی آسیب‌زای حادتری در آینده شود.

مــهــرطه خانه‌ی امن

آسیب‌های روحی کودکان بی‌سرپرست و بدسرپرست در چه بخش‌هایی مشابه و متفاوت است؟

بی‌سرپرست به دسته‌ای از کودکان گفته می‌شود که بنا به دلایلی والدین خود را از دست داده‌اند یا والدین آن‌ها را رها کرده‌اند. کودکان بدسرپرست، کودکانی هستند که به دلایل مختلف از حمایت، مراقبت و نگهداری موثر و مسئولانه توسط خانواده محروم هستند و به‌نوعی مورد غفلت و جفای خانواده -به‌صورت جسمی یا روانی یا هر دو مورد- قرار گرفته‌اند. برهمین‌اساس آسیب‌های واردشده به کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست بسته به شرایط آنان متفاوت و متغیر است.

کودکان بدسرپرست در خانواده‌هایی که دچار مسائلی مانند اعتیاد یا بزهکاری بوده‌اند، مدت زمانی را زندگی کرده‌اند و با شرایط ویژه و ادبیات و نوع رفتارهای خاصی مواجه بوده‌اند. این موارد اثرات زیادی روی روان بچه‌ها بر جای می‌گذارد تا جایی که آنان زشتی رفتار نادرست خود را متوجه نمی‌شوند و ادبیات و رفتارها و قاعده‌های ناخوشایند تجربه‌شده در خانواده‌ها را به جامعه نیز تعمیم داده و به‌صورت یک فرهنگ نهادینه‌شده در زندگی دنبال می‌کنند و امکان این‌که کودک به سمت بزهکاری مشابه خانواده کشیده شود وجود دارد .

.نقاط مثبت فرزندان را پرورش دهیم

کودکان بی‌سرپرست به دلیل فقدان والدین، کمبودهایی را احساس می‌کنند که این کمبودها می‌تواند کودک را برای جبران به سمت ناهنجاری‌هایی سوق دهد. به‌طورمثال این کودکان به دنبال جایگزین‌هایی برای والد نداشته‌ی خود می‌گردند تا از آن‌ها الگوبرداری کنند و آسیب‌های روانی و احساس تنهایی و افسردگی و ضربه‌های احساسی خود را جبران کنند.

به‌طور خلاصه به‌عنوان کلی‌ترین تفاوت این دو گروه می‌توان اشاره کرد که کودکان بدسرپرست غالبا الگوهای نامناسبی را داشته و تجربه کرده‌اند اما کودکان بی‌سرپرست به دنبال الگوهایی در اجتماع هستند و سعی می‌کنند آن را به دست بیاورند و می‌توان گفت این مهم‌ترین تفاوتی‌ست که بین این دو گروه وجود دارد.

از سوی دیگر این کودکان در هر جای دنیا نقاط مشترکی در کلیات و جزئیات با یکدیگر دارند. به‌طور رایج در هر دو گروه احساس عدم امنیت، احساس وابستگی، احساس فرار از گروه و اجتماع، عدم اعتماد به نفس و… دیده می‌شود. این کودکان در برطرف کردن نیازهای جسمی و روانی خود همیشه مشکلاتی به همراه دارند. از آنجا که این کودکان غالبا در مراکز نگهداری بهزیستی یا مراکز شبانه‌روزی خصوصی هستند؛ جابه‌جایی‌های مکرر در موسسات و خانه‌ها و همچنین تغییرات مدیریتی و سیاست‌های نگهداری، تغییرات بهیارها، مربیان و… را تجربه می‌کنند و سطوح امکانات رفاهی تفریحی و نگهداری بچه‌ها درحال نوسان دائمی‌ست. این مسائل باعث تشدید احساس عدم امنیت و بی‌ثباتی در این کودکان می‌شود. البته موسسه‌ی نیکوکاری مــهــرطه با ثبات و استانداردهای مناسب سعی در رفع و کمتر شدن این مشکلات می‌نماید.

هر دو گروه از نظر عاطفی و روانی بسیار آسیب‌پذیر هستند و می‌توانند دچار آسیب‌هایی مانند اضطراب، انزوا، اختلالات سلوکی و اختلالات رفتاری شوند.

اغلب این کودکان در هر دو گروه از کمبود اعتماد به نفس و جرات‌مندی و پایین بودن قدرت تصمیم‌گیری رنج می‌برند. بسیاری مواقع در بیان احساسات مثبت و منفی دچار مشکل بوده و به‌لحاظ رفتاری دچار مشکلاتی می‌شوند. لازم به ذکر است که در آموزش‌ها و جلسات مشاوره در مــهــرطه سعی در ترمیم آسیب‌های دختران و پرورش نقاط مثبت فرزندان می‌باشد

.روانشناس‌ها می‌توانند به همه‌ی افراد کمک کنند

آیا کودکان بی‌سرپرست یا بدسرپرست نسبت به سایر افراد به خدمات روانشناسی بیشتری نیاز دارند؟

طبعا به‌خاطر تروما و ضربه‌های متعدد روانی که کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست با آن مواجه هستند، نیاز به این مسئله وجود دارد.

این کودکان یا پدر و مادر معتاد را تجربه کرده‌اند یا پدر و مادر بی قید و بند و بی‌مسئولیت داشته‌اند، غالبا در خانه ادبیات تند و پرخاشگرانه تجربه کرده‌اند که به آنان اضطراب و استرس منتقل شده و از دوران نوزادی نه‌تنها اضطراب بارداری از آنان گرفته نشده بلکه وارد جامعه‌ای شده‌اند که پر از اضطراب و تنش بوده است. درنتیجه این کودکان غالبا با ضربه رشد می‌کنند و دائما با آسیب‌های پیرامونی اجتماع مواجه هستند. بنابراین سلامت روانی از این افراد فاصله دارد .

در کودکان بی‌سرپرست هم به دلیل فقدان والد، عارضه‌های خاص خود وجود دارد.

درنتیجه در مقایسه با کودکان مشابه دیگر، این کودکان به خدمات روانشاسی نیاز بیشتری دارند و این برای تبدیل شدن به یک فرد سالم در اجتماع تمرکز و درخواست درمانی بیشتری لازم به نظر می‌رسد.

آیا در کودکان بی سرپرست یا بد سرپرست ، آشفتگی های هیجانی یا ناسازگاری های بالینی لزوما بیشتر دیده می شود ؟

به علت عدم تجربه ی شرایط مناسب در استارت رشد این کودکان ، و تجربه ی خانواده ها و اجتماعی پر از هیجانات منفی و رفتار های ضد اجتماعی ؛ غالبا آشفتگی های هیجانی و ناسازگاری های بیشتری در این کودکان نسبت به کودکان عادی دیده می شود که نیاز آنان را به خدمات روانشناسی تشدید می کند.

از میان اختلالاتی مانند اضطراب، وسواس، افسردگی، ناسازگاری‌های اجتماعی، سوءظن و بدبینی، گوشه‌گیری، احساس عدم امنیت، احساس وابستگی یا طرد، گروه‌گریزی و… کدام مورد بیشتر در میان کودکان و نوجوانان آسیب‌دیده شایع است و برای مواجهه‌ی درست با آن چه رفتاری مناسب است؟

تحقیقات نشان داده است که اختلالاتی مانند اضطراب، افسردگی، ناسازگاری‌های اجتماعی، انزوا، گوشه‌گیری، احساس عدم امنیت، احساس وابستگی یا طردشدگی، گروه‌گریزی در این گروه -چه در کودکان و چه در نوجوانان- بیشتر دیده می‌شود.

برای مواجهه‌ی درست و رفتار مناسب با این کودکان نمی‌توان به‌طور کلی پاسخ داد. آنچه من تاکید می‌کنم این است که این کودکان می‌بایست از ابتدای مسیر بی‌سرپرستی یا بدسرپرستی تحت نظر روانشناس قرار بگیرند. مربیانی که با این کودکان کار می‌کنند یا بهیاران و کمک‌بهیاران شبانه‌روزی می‌بایست حتما آموزش‌های ویژه دیده باشند و یاد بگیرند که چگونه با این کودکان رفتار کنند. این موارد، بسیار حائز اهمیت است و می‌بایست مورد توجه قرار گیرد تا این بچه‌ها با حداقل آسیب در جریان رشد خود قرار گیرند.

تفاوت چالش‌های دوران بلوغ در کودک بی‌سرپرست یا بدسرپرست با کودک عادی چگونه است؟

دوران بلوغ، دوران استقلال‌طلبی کودکان و نوجوانان است. دورانی‌ست که غالبا نوجوانان سعی می‌کنند قوانین تازه‌ای برای خود وضع کنند یا از قوانین والدین و بزرگ‌ترها سرپیچی کنند یا دلایل و چرایی‌هایی برای این قوانین بیاورند. این قوانین می‌تواند از سوی والدین، پلیس، جامعه یا معلم مدرسه و هر اجتماعی باشد که کودک در آن رشد می‌کند. آن‌ها سعی می‌کنند تجربه‌هایی در مسیر رشد خود داشته باشند که از نگاه دیگران به‌صورت هنجارشکنی دیده می‌شود. چون اساسا هنجارها را برنمی‌تابند و سعی می‌کنند هنجارهایی که در خانه و اجتماع وجود دارد را زیر سوال ببرند.

قطعا در کودکان بدسرپرست و بی‌سرپرست به‌دلیل عدم وجود والدین و زندگی گروهی، مواردی مانند حس استقلال‌طلبی به‌همراه آسیب‌های اجتماعی تجربه‌شده مثل طردشدگی‌ها و وابستگی‌ها و بد بینی‌ها و عدم امینت؛ دست به دست هم داده و دوران بلوغ آن‌ها را سخت‌تر و پرچالش‌تر نشان می‌دهد.

به‌طورکلی لجبازی دوران بلوغ در این بچه‌ها بیشتر نمود پیدا می‌کند. غالبا این کودکان در سنین بلوغ به فکر ترک مرکز و محل نگهداری خود می‌افتند. مخفی‌کاری و پنهان کردن اطلاعات در آن‌ها شدیدتر دیده می‌شود. به‌دنبال گسترش فضای اطراف خود و تجربه‌ی بیشتری از محیط هستند. با هر فردی که دوست دارند سعی در برقراری ارتباط دارند و…

از آن‌جایی که مرکز نگهداری کودکان بی‌سرپرست یا بدسرپرست، برخلاف یک خانواده تنها با یک یا دو فرزند مواجه نیست و تعداد زیادی از بچه‌ها را تحت حمایت دارد، کیفیت نظارت یک خانواده‌ی مسئول کمتر محقق شده و نوجوان، خود را در دوران بلوغ آزادتر فرض کرده و حاشیه‌ی خطرها را کمتر متوجه می‌شود. از آن‌جا که رابطه‌ی عاطفی کم‌رنگ‌تری بین کودک بی‌سرپرست و بدسرپرست با مربی‌اش به نسبت یک کودک با مادر و پدرش وجود دارد، تعلق خاطر کمتری حس می‌شود و این گروه راحت‌تر جذب محیط‌های پیرامون می‌شوند. این موضوع خطرات بزهکاری و روبه‌رو شدن با افراد ناسالم را تشدید می‌کند. از آن‌جا که یکی از شاخصه‌های دوران بلوغ هنجارشکنی‌ست و هنجارشکنی مشخصه‌ی مهم بزهکاری نیز هست، این چالش جدی‌تر نمود پیدا می‌کند.

من کیستم؟

در مورد بحران هویت برای نوجوان تحت سرپرست چه اقداماتی می‌بایست انجام شود؟

برای بحث بحران هویت، در ابتدا باید هویت را تعریف کرد. هویت به‌شکل ساده به معنای احساس و آگاهی فرد نسبت به خودش است. هویت با سوالاتی مانند «من که هستم؟» شکل می‌گیرد. بحران هویت یکی از ویژگی‌های دوران نوجوانی و جوانی‌ست. چون فرد پیش از ورود به دوران بزرگ‌سالی با سوالات اساسی و بنیادین زندگی مواجه می‌شود.

بچه‌هایی که دچار بحران هویت هستند غالبا از اعتماد به نفس پایینی برخوردار هستند. یا بهتر است بگوییم کسانی که اعتماد به نفس کمتری دارند می‌توانند دچار بحران هویت نیز بشوند.

می‌توان گفت که دلایل بروز بحران هویت بیشتر ریشه در فقدان هویت در دوران کودکی افراد دارد و اگر افراد به‌لحاظ روانی به‌طور کامل تغذیه نشده باشند در بزرگ‌سالی نمی‌توانند شناخت خوبی از خود و باورهای خود در ارتباط با هویتشان است داشته باشند.

خودشناسی

اریک اریکسون -روانشناس برجسته- منشاء بحران هویت را از مراحل ابتدایی کودکی یعنی از زمان تولد تا یک سالگی می‌داند و این مرحله را مرحله‌ی اعتماد در مقابل بی‌اعتمادی نام‌گذاری کرده است.

درحقیقت والدین و افرادی که از کودکان مراقب می‌کنند در ایجاد حس اعتماد نقش بسیار پررنگی دارند. بچه‌های بی‌سرپرست و بدسرپرست به‌دلیل فقدان این موضوع در سنین سرنوشت‌ساز، نسبت به بچه‌های عادی با بحران هویت بیشتری دست و پنجه نرم می‌کنند.

برای مواجهه با این مسئله توصیه‌ی اول من این است که روی افزایش اعتماد به نفس این کودکان می‌بایست کار شود. مربیان به آموزش‌های اساسی برای مواجه شدن با این کودکان نیاز دارند. از طرف دیگر این بچه‌ها می‌بایست تحت نظر روانشناس در حوزه‌های اعتماد به نفس، شناخت خود، جرات‌مندی و هویت‌های جنسی؛ مراحل رشد را به‌درستی طی کنند.

بچه‌هایی که دچار بحران شده‌اند می‌بایست تحت درمان‌های روان‌درمانی بلندمدت یا کوتاه‌مدت (بسته به میزان بحران) قرار گیرند. این درمان‌ها غالبا درمان‌های شناختی-رفتاری‌ست.

برای مقابله با این بحران باید به بچه‌ها آموزش داده شود که جستجوگر هویت خود باشند، خصوصیات و خلقیات و شخصیت خود را می‌بایست مدام مرور و بررسی کنند و با این کار نقاط ضعف و قدرت خود را بشناسند و در حوزه‌ی نقاط ضعف با شیوه‌های افزایش اعتماد به نفس کار کنند. می‌بایست به این بچه‌ها در تجسم‌سازی و ایجاد تصویر بهتر از خود کمک شود.

می‌بایست برنامه‌های خودشناسی به‌طور مداوم با بچه‌ها دنبال شود تا آن‌ها را برای تغییر و تحولات زندگی -خصوصا در دوران بلوغ- آماده کنیم. این بچه‌ها می‌بایست از انزوا خارج شوند و بر روی گسترش روابط بین فردی آن‌ها کار شود.

از نگاه روان‌شناختی چه چالش‌های اساسی در بحث فرزندخواندگی وجود دارد که پیش از اقدام برای این امر باید در مورد آن آگاهی کامل پیدا کرد؟ آیا والدینی که کودکی را به فرزندخواندگی قبول می‌کنند می‌بایست فاکتورها و شرایط مشخصی به‌لحاظ روحی-روانی داشته باشند؟

چالش‌های زیادی وجود دارد. غالبا افرادی که صاحب فرزند نمی‌شوند بعد از تکمیل مدارک پزشکی و حل موضوعات قانونی می‌توانند برای فرزندخواندگی اقدام کنند اما متاسفانه این‌که افراد برای فرزندخواندگی چقدر شاخصه‌های سلامت روانی را دارا هستند به‌طور کامل بررسی و تحقیق نشده و خیلی وقت‌ها به آن توجه نمی‌شود. به نظر من این خانواده‌ها می‌بایست تحت تشخیص و بررسی دقیق با آزمون‌های روانشناختی قرار گیرند و توسط متخصصین روانشناس مصاحبه شوند تا از صحت و سلامت روانی آن‌ها اطمینان حاصل شود. به اعتقاد من این کفایت نمی‌کند و ما باید سیستم مددکاری قوی داشته باشیم و بچه‌ها همیشه تحت نظارت و پیگیری باشند. مددکار می‌بایست به‌طور مدام در کنار خانواده‌ها باشد و به آن‌ها مشاوره‌های تربیتی داده و آنان را در حل مسائل و مشکلات یاری کند. به‌طوری‌که همیشه خانواده احساس کند که یک سیستم اجتماعی قوی در کنار آن‌ها هم به‌صورت پشتیبان و هم به‌صورت ناظر قرار دارد.

مرز بین محبت حقیقی و ترحم برای کودکان چگونه نمود پیدا کرده و برای جلوگیری از آسیب بیشتر چگونه باید با کودک آسیب‌دیده رفتار کرد؟

این‌که بدون هیچ دلیلی بخواهیم دائما به بچه‌ها محبت بی‌چون‌وچرا داشته باشیم، نه‌تنها به آنان خدمت نکرده‌ایم بلکه به آن‌ها خیانت کرده‌ایم چراکه در شکل‌گیری شخصیت آن‌ها و ارزش‌گذاری‌ها اقدام موثری انجام نداده‌ایم و رفتار مخرب داشته‌ایم. وقتی بچه‌ها ندانند که به چه دلیلی مورد توجه و محبت قرار می‌گیرند و یا دلیل محبت دیگران نداشتن پدر و مادر بوده و دیگران به اسم رضای خدا و به اسم کم کردن عذاب وجدان خود، محبت می‌کنند به جز حس ترحم، حس نفرت را در گوشه‌ی ذهن بچه‌ها ایجاد می‌کند. این امر در بحث هویت‌سازی و نقش و کارکردهای اجتماعی اثرات منفی می‌گذارد. بنابراین محبت حقیقی الزاما محبت و دوست داشتن بی‌چون‌وچرا نیست، بلکه استفاده از شیوه‌های عشق‌ورزی و محبت در کنار کنترل است. یعنی ما باید ملاک‌های تشویق و تنبیه رو به‌خوبی بلد باشیم و بدانیم که کودک براساس کارکرد خود مورد تشویق و تنبیه قرار گیرد نه از بابت داشتن یا نداشتن یک موقعیت مانند نداشتن والد.

چگونه می‌توان «پذیرش خود» را در کودکان آسیب‌دیده و بی‌سرپرست تقویت کرد؟

افزایش اعتماد به نفس. می‌بایست اقداماتی انجام دهیم که بچه‌ها حس همراهی و همدلی در گروه داشته باشند. باید حس کنند که مهره‌ی اساسی و اثربخش در یک کار گروهی هستند. این امر باعث افزایش اعتماد به نفس و کارآمدی در بچه‌ها می‌شود و بادی‌ایمیج آن‌ها تقویت می‌شود.

کودک بی‌سرپرست یا بدسرپرست از چه سنی می‌تواند با ایجاد حریم مناسب در مسئولیت‌های اجتماعی مشارکت داشته باشد؟ چه آموزش‌هایی برای تقویت حس همدلی جمعی در میان کودکان تحت سرپرست پیشنهاد می‌شود؟

هرچه زودتر. می‌توان با توجه به قدرت بدنی و قدرت درکی که دارند از همان ابتدای کودکی مسئولیت‌هایی را به کودکان واگذار کرد. مثلا زمانی که بچه‌ها دور هم جمع می‌شوند تا ناهار بخورند، حتی در حد این‌که «وقتی غذا تمام شد قاشق و بشقاب خودت رو به آشپزخانه برگردان.»

برای افزایش حس همدلی، مشارکت در مسئولیت‌های اجتماعی، افزایش اعتماد به نفس در جمع و نقش‌پذیری در جمع عامل موثر و مهمی به شمار می‌رود.

…ادامه دارد

مــهــرطه، آغوشی باز برای داوطلبان

فرحناز اشراق یکی از داوطلبانی‌ست که سال‌هاست یاور موسسه‌ی نیکوکاری مــهــرطه‌ست، در دیداری صمیمانه با او به گفت‌وگو نشستیم.

روسری آبی‌ای که با طرح کاشی تزیین شده بود به سر کرده و مانتوی دست­‌دوز زیبایی به تن کرده بود که طرح­‌های کاشی روی آستینش با روسری آبی‌اش هم­‌خوانی داشت. ظاهرش نشان از سلیقه و هنرش داشت و لبخندش نشان از خوشرویی و قلبی پذیرنده. فرحناز اشراق یکی از داوطلبانی‌ست که سال‌هاست یاور موسسه‌ی نیکوکاری مــهــرطه‌ست، در دیداری صمیمانه با او به گفت‌وگو نشستیم که در آن تجربه­­‌شان از همکاری با مــهــرطه را با ما به اشتراک گذاشتند. از شما دعوت می­‌کنیم خواننده‌ی این گفت‌وگوی صمیمانه باشید.

خانم اشراق برای اولین سوال بفرمایید، کی با موسسه‌ی مــهــرطه آشنا شدید؟

راستش من سال­‌ها مبلغی را  صرف امور خیریه می­‌کردم اما در سال ۱۳۹۱ خیلی اتفاقی یکی از دوستانم موسسه‌ی مــهــرطه را به من معرفی کرد، که باعث شد با این موسسه آشنا شوم. به موسسه آمدم و تقویمی به من داده شد که تاریخ تولد بچه­‌ها و آرزوهای‌شان روی آن نوشته شده بود، من به مدت دو سال برای روز تولد بچه­‌ها به‌عنوان کادو، کارت هدیه می‌­فرستادم اما بعد از بازنشستگی از آموزش و پرورش تصمیم گرفتم مشارکت پررنگ‌تری در کنار بچه‌­ها داشته باشم. راستش من خودم را زنی توانمند می­دانم و دلم می‌­خواست از توانایی‌­ام برای کمک به دختران موسسه استفاده کنم که با استقبال گرمی مواجه شدم و این برخورد باعث رغبت و جذبم به این مجموعه شد.

کمی از انگیزه‌­تان برای کار داوطلبانه برای‌مان بگویید.

اعتقاد قلبی من این است که همه‌­ی انرژی و توانی که دارم از موهبت­‌های خداست و این وظیفه­‌ی من است که از انرژی خود برای کمک به هم‌نوعانم استفاده کنم­ و با همین اعتقاد قدم در این راه گذاشتم.

بیشتر در کدام بخش­ همکاری داوطلبانه داشتید؟

مــهــرطه برخلاف موسسه‌­های دیگر با آغوش باز از داوطلبان استقبال می­‌کند و آنها را می‌­پذیرد و من هم به‌راحتی یکی از داوطلبان آن شدم.

در ابتدا یک دوره با بانوان همیار مــهــرطه همراه بودم و بعد به گروه مــهــرآوران پیوستم و مدتی با این دو گروه همکاری کردم. سال ۱۳۹۲ تصمیم گرفته شد که ساختمان اقاقیای موسسه بازسازی شود و گروه سنی جدیدی از دختران پذیرش شود که در این دوره در آماده‌سازی خانه‌ی اقاقیا و بخش اداری کمک ­کردم، طی بازسازی تعدادی چرخ خیاطی در انبار موسسه دیدم و به خانم زارع (مدیرموسسه) پیشنهاد دادم، یک اتاق خالی در طبقه‌ی پایین ساختمان به من بدهند تا من در آن به خیاطی برای بچه­‌ها بپردازم بعد از موافقت ایشان من بر این کار تمرکز کردم و به خیاطی مشغول شدم. اوایل به‌تنهایی برای بچه­‌ها لباس، ملافه، پرده و روتختی می‌­دوختم ولی کم­‌کم اتاق خیاطی گسترش پیدا کرد و من با کمک بانوان دیگر چند چرخ خیاطی دیگر تهیه کردم و گاهی با تکه‌پارچه‌­های اهدایی، لباس‌­هایی برای بچه‌­ها یا محصولاتی برای بازارچه‌ی موسسه آماده می­‌کردم که تا همین حالا هم این فعالیتم در مــهــرطه ادامه دارد.

خانم اشراق شما طی این سال­‌ها با دختران موسسه هم ارتباط داشتید، چه حسی در مواجه با فرزندان مــهــرطه داشته‌اید؟

مــهــرطه قوانینی در ارتباط داوطلبان با بچه‌­های تحت پوشش خود دارد. درحقیقت این ارتباط بسیار محدود است و خیر یا داوطلب نمی‌­تواند همین‌طوری وارد حریم خصوصی بچه‌­ها شود و با آنها ارتباط بگیرد. موسسه سعی می­‌کند مناسباتی برای بچه­‌ها ایجاد کند که محیط زندگی‌شان بیشتر شبیه خانواده باشد. با این‌همه من به دلیل کار دوخت و دوز لباس به‌نوعی با دخترا در ارتباط بودم که کم‌­کم این ارتباط بیشتر شد و پیوند عیمق‌­تری با آن­‌ها پیدا کردم.

ارتباط با بچه­‌ها حس‌­­های مثبت زیادی برای من به ارمغان داشت، مثل حس مادر به دختر ولی سعی می‌کردم در زندگی آن‌ها دخالت نکنم اما زمانی که با من دردِ دل می‌­کنند تلاش می‌­کنم که تجربه­‌های خود را با آن‌ها به اشتراک بگذارم، با این نیت که شاید تجربیاتم بتواند به آن‌ها کمک کند و گره‌ای از مشکلاتشان باز کند.

طی سال‌هایی که در موسسه بودید، ارتباط متفاوت­‌تری با یکی از دختران­مان داشتید، کمی از این تجربه‌­تان بگویید؟

یکی از زیباترین و شیرین‌­ترین لحظه‌ی زندگی­‌ام پیوند عاطفی با فاطمه بود که بهزیستی در آغوش من قرار داد. فاطمه از دخترانی بود که بعد از بازسازی سرپرستی­‌اش به مــهــرطه سپرده شد و اوایل حضور دخترای کوچک خانه‌ی اقاقیا، خانم زارع از من خواستند برای کمک به مربی‌­ها چند شب در کنار بچه­‌ها بمانم، در این چند شب متوجه شده بودم که فاطمه نمی‌­تواند به‌درستی نفس بکشد، موضوع را به خانم زارع گزارش دادم و قرار شد او را نزد دکتر متخصصی ببرم که از آشنایانم بود. پس از معاینه، مشخص شد کاملا راه بینی او بسته شده و نیاز به جراحی دارد که مراقبت ویژه‌­تری می‌­طلبید، بنابراین پیش از جراحی او را به خانه­‌ی خود بردم و از او مراقبت کردم ولی هنوز بین ما رابطه‌­ی عاطفی وجود نداشت و من این کار را جزء وظایف خود می­‌دانستم و هنوز نمی‌­دانستم که احساس خاصی به این دختر ۵ ساله دارم.

فاطمه مدتی بعد از زندگی در خانه‌ی اقاقیای مــهــرطه، به درخواست اداره‌ی سرپرستی، به مادرش برگردانده شد؛ درحالی‌که مادر این کودک شرایط مناسب نگهداری از او را نداشت. من از این موضوع خبر نداشتم، شبی خواب دیدم که فاطمه روی زانوی من خوابیده است و من موی او را نوازش می­‌کنم بعد از بیدار شدن حس کردم که اتفاقی برایش افتاده است، پیگیری­ کردم و فهمیدم که موسسه در تلاش است که این کودک را به مــهــرطه برگرداند. من و مددکار موسسه به خانه­‌ی مادر فاطمه رفتیم و فهمیدیم که آن خانه و شرایطش محیط مناسبی برای یک دختر ۵ ساله نیست. من به فاطمه قول دادم که او را به موسسه برمی­‌گردانم، به همراه مددکار  با مادر فاطمه ساعت‌ها گفت‌وگو کردیم تا او راضی شد به‌خاطر آینده‌ی فاطمه او را به بهزیستی برگرداند. فاطمه را به بهزیستی آوردند من و یکی از مددکاران برای برگرداندنش به بهزیستی رفتیم، به او سلام کردم با شادی غیرقابل وصفی به سمت من دوید که زیباترین لحظه‌ی زندگی‌­ام بود. بعد از آن رابطه­‌ی ما با هم فراتر از مادر و دختر شده است و من با او اوقات خوشی را می­‌گذرانم و یکی از دلایل پیوندم با مــهــرطه این دختر مو مشکی باهوش است. امیدوارم آینده‌ی درخشانی داشته باشد.

سپاس از وقتی که گذاشتید اگر در پایان نکته‌­ای دارید بفرمایید؟

ارتباط با موسسه‌ی مــهــرطه، نقطه‌ی عطفی در زندگی من بود. ولی با این‌همه فکر می­‌کنم موسساتی مثل مــهــرطه می‌­توانند از نیروی داوطلب سود بیشتری ببرند، البته اگر بهتر بتوانند نیروی داوطلب و خیرین خود را مدیریت کنند. شاید این یکی از ضعف­‌های موسسات مردم‌نهاد است که اگر تقویت شود کارایی این موسسات هم بیشتر خواهد بود.